!سفرمنزل دوست کار هر روز من است






منوی وبلاگ
(نعیمه ماهر)


صفحه نخست
تماس با نویسنده
اضافه به علاقمندی ها
صفحه خانگی شود

Send PM To Admin

center"> نفر

افراد آنلاين: نفر

براي اطلاع يافتن ازآخرين اتفاقات و تحولات در زمينه شعر و ادبيات و اطلاع رساني در مورد به روز شدن سايتها و وبلاگهاي شعر در گروه شعر فارسي عضو شده و آن را گسترش دهيم


نویسندگان وبلاگ
(نعیمه ماهر)






Powered by WebGozar

آرشیو وبلاگ
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
خرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥
فروردین ۸٥
اسفند ۸٤
بهمن ۸٤


لینک دوستان
من و تو هنوز رد پاهایمان ...
بهشتی ها
غزل معاصر
شعرنو
گروه شعر فارسی
آوای آزاد
انجمن شاعران ایران
ادبستان
قلعه سیب
تا بی نهایت
بدون آنکه بدانم پرنده می گیرم
شیطنت
رها تر از رها
من زنده ام ...
پری کوچک
تبسم عشق (دو چکه سیب)
از آلامتو-کشور طلوع خورشيد
ميزی و چراغی...
تمدن اوباش
چشم هایش سابق
خلستان
خودم و خودت و خدا
شمیم شب
روان شناسی سرخ
هذيان های يک غريبه
رقصنده با گرگ
پاييز يعنی... چيزی شبيه من ...
بيا با افق مهربانی کنيم
اشك ها و آرزو ها
قلبم با توست
باران عشق
قايقی بايد ساخت
چشم های بارانی
من خواب را « خواب » ديدم
هجوم وحشی پاييز
....و چند خط ديگر مانده به زمين برسيم
از راوی
ماه ِ کوچک
مشق پرواز...
غروب روياها
اتاق خالی
ديوانگان عالم به تماشاي هم بياييم...
سر همين چهار راه
سفر منزل دوست کار هر روز من است !(۲)
سفرنامه الکترونيک
طالع بي شفقت بين كه در اين كار چه كرد؟
جزيره
قالپاق
همه ي خاطرات جهان
مراثي قبيله
وبلاگ فارسی
ليست وبلاگ ها
قالب وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ICT
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
خرید اینترنتی
طراح قالب : هانیه

آمار و خروجی
  RSS 2.0  


لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

بعد سفری طولانی به کلبه ای رسيدم

سلام

بعد از این همه سفر به کلبه ام رسیدم می خوام اونجا باشم

دنبال من می گردین بیایین اونجا

حرف هامو اونجا می نویسم:

کلبه ی تنهایی من و تو : 

http://www.kolbeh25.blogfa.com


نوشته ی (نعیمه ماهر) در ساعت ٤:٥٦ ‎ب.ظ در دوشنبه ۳٠ بهمن ،۱۳۸٥

سفر منزل دوست یک ساله شد...

به نام خدای سادگی ها

سلام

امروز سفر منزل دوست یک ساله شد...

توی این یک ساله که حالا بگذریم زود گذشت یا دیر ؟

دوستانی از ابتدا با من سفر کردند و دوستانی رو نیمه ی راه پیدا کردیم و با هم همسفر شدیم...

بعضی از نگاه ها با من همسفر شدند اما یادشون رفت همسفر هستیم و به تنهایی رفتند ... دلخوشم به همسفر های خوبم که با من سفر می کنند و می تونند  نگاه هامو بخونند و می تونم نگاه هاشونو بخونم....

یعنی یه جورایی می شینیم به لب خوانی نگاهک ها ...

و اما :

چرا این جا نگاهک خانه شد؟

من فکر می کنم آغاز هر انسانی یک نگاهه...و روزی که هر کداممان شروع می شدیم (متولد می شدیم) با نگاه خدایمان بود...با یک نگاه آغاز شدم و سفر با یک نگاه بود نگاه هایی که  کوچکتر از نگاه اما پر حرف تر از نگاه بودند...! نگاهکی و بس ! مرا ارضا می دهد خیره ماندن خوب نیست فراموش می شویم.

از تمام کسانی که این یک ساله با من بودند و از نگاهک هاشون  ممنونم .

هرکس خواست می تونه با من با ما همسفر بشه به شرط اینکه خودش بخواد و نگاهک ها رو بفهمه و با بی نگاهی هاش منو ...ما رو خاکستر نکنه چون بی نگاهی برای من یه آتیش بازیه و اون وقت می شیم مثال حرف سهراب سپهری : " ما هیچ ، ما نگاه " که نمی خوام این طوری بشه...

پیش از اینکه این وبلاگ رو ایجاد کنم سفر می کردم اما چی شد که این اسم و این عنوان انتخاب شد ؟

داشتم مجله می خوندم و به فکر ایجاذ یه وبلاگ برای خودم بودم با چه اسمی ؟ نمی دونستم چند تا اسم و عنوان انتخاب کرده بودم اما اسم ها چنگی به دل نمی زد همون طور که دا شتم مجله رو صفحه صفحه می خوندم رسیدم به یه شعر طولانی .... هر شعری رو به یک بار خوندن امتحان می کنم با دقت شعر طولانی ای بود و گاه حوصله ام سر می رفت اما خوندنش منصرف نشده بودم که به این جمله برخوردم : " سفر منزل دوست کار هر روز من است " خیلی خوشم اومده احساس کردم بهتر از اون اسم هایی هست که انتخاب کردم و این جمله  با من بیشتر سازگار هست....

قسمتی از اون شعر طولانی که شعرآقای کیوان شاهبداغی هست و مربوط می شه به عنوان وبلاگم رو می نویسم :

"خاطرم ، خنده به لب گفت ، نترس

نگران هیچ مباش

سفر منزل دوست ،

کار هر روز من است

چشم بر هم بگذار ، دل تو را خواهد برد."

قصد داشتم آدرس وبلاگم رو کیمیا بذارم این اسم رو دوست دارم اما حتی با تغییر املای کلمه نه در پرشین بلاگ و نه در بلاگفا این اسم تصویب نشد چندتا وبلاگ به این اسم بود....پرستوی مهاجر هم به همین ترتیب که می خواستم عنوانش بنویسم : دیر اومدی پرستو...... نشد.... محروم گزینه ی آخر بود هرچند دلم نمی خواست جز خودم و عده ی کمی در موردش بدونند نه اسم منه و نه تخلص و نه رمز و فقط محروم_25 که 25 هم به خاطر روز تولدم هست ...محروم_25 رو 5...6 سال پیش خودم ساختم همین.... چرا محروم؟  بماند ...بدبین نیستم شاید هم هستم. حالا هم که شهرزاد شدم ...

وقتی این وبلاگ رو ایجاد کردم به خودم قول دادم هرچی پیش اومد این جا تعطیل نشه .

می نویسم شاید نسبت به چرت و پرت گویی های قبلم بهتر شده باشم شاید هم بدتر اما می نویسم و تسلیم نمی شم ....ادعای شاعری ندارم فقط می نویسم سعی می کنم بعد نوشتنم با شعر تطابق بدم و هیچ دروغی میان این نوشته ها برای جلب مشتری و خواننده ندارم و کلی راه هست تا شاعری ....هرچند این نوشتن ها دردسر هم دارد مکافات هم دارد زخم زبان هم دارد رنج دارد زجر کشیدن دارد ولی تسلیم نمی شم ... باز هم خواهم نوشت ممکنه فقط گاهی بخوام استراحت کنم ولی دست از نوشتن بر نمی دارم....

و سفر منزل دوست مثل خودم متولد برف و بهمن ماه شد

واولین پست با یک شعر (اون وقت برای خودش شعر بود ) آپ شد:

«سلام عمدی»/  نگاه می کرديم.../ آنگاه که رازی ميان چشم ها فاش می شد/ وسلام از پی صدا دويد...!/ و«اين سلام به نگاه تو راست گفت»/ يکبار ديگر«جيب های بارانی ات را بگرد»/ شايد حرفی برای گفتن بماند!

باز هم به نگاهک ها دلخوش هستم و سفر می کنم تا  روزی که به تو برسم .

راستی  

یک تبریک مخصوص به آیدا که فردا تولدشه :

تولدت مبارک.

#

این دو تا  شعر رو هم می تویسم برای اینکه این پست بدون شعر آپ نشه:

« یک فکر مسموم »

تکیه به درهای بسته

به سان شانه های مردی خسته

دست در دست هم عبور از یک آینده

فریاد ِ هم آغوشی ِ یک درد

زلزله در تداوم باور یک مرد

بوسه در نفس تنگی یک خیال

عجله سرفه های یک وهم ،

بوسه های کال می دهند !

و این جا یک فکر مسموم

حالت تهوع ِ یک شعر را به من هدیه می دهد...

85.9.14

....

« یک واقعیت نه یک شعر »

با هر سکوت

با هر اخم

حرف می شنوند

و تحقیر می شوم

برای هر سکوت...

هر حرف...

هر نگاه ...

هر عشق...

#

پدرم از عشق چیزی نمی دانست

مادرم عشق را " اشتباه " می دانست

و اینجا من دچار قشنگ ترین اشتباه عمرم بودم

عشق برای مادرم داد و فریادی بود :

گناه ، گناه ، گناه . . . !

دوست داشتن بزرگ ترین گناه خانه

و

من فرزند بزرگ ترین تحقیر های خانه

اینک شبانه از دردی که رو به غم آغوش باز کرده

و مرا می خواند

رنج می کشم

#

نجاتم بده قشنگ ترین اشتباه

شبانه من فریادرسی می خواهم

که مرا از هر واج ِ رنج که می خواهد

 تلفظ کند

#

اینک :

من متولد شده ام

در گهواره ی دردی که

از زوزه های یک سگ

به ستوه می آید

و می میرد ! ....

85.11.12                                              

و یک خبر که یادم می ره بگم : وبلاگ دومم چند ماهه که حذف شده لطفا  دوستانی که لینک کرده بودند از لیست لینک هاشون حذفش بکنند و وبلاگ سفر منزل دوست کار هر روز من است 2 یه هدیه است از طرف یه دوست خوب و مهربون (پریسا) دوست داشتید سر بزنید :

www.safaredost.blogfa.com


نوشته ی (نعیمه ماهر) در ساعت ٢:٠۱ ‎ب.ظ در یکشنبه ۱٥ بهمن ،۱۳۸٥

يلدا بازی

سلام

قصد آپ کردن نداشتم به دعوت فرزاد رزمی فرد منم یلدا بازی رو شروع می کنم :

( شاید طومار بازی شد.... قبل اینکه نیازی به آچار فرانسه باشه تا پیچ دهنمو سفت کنن خفه خون می گیرم )

1)      من نعیمه کارگر ماهر ....فقط دوست دارم یه نفر نعیمه صدام بزنه چون بقیه بلد نیستن چطور صدام بزنند و همون محروم _ 25 رو ترجیح می دم این نام خانوادگی رو هم دوست ندارم بطور کامل بنویسم چون همیشه برای سهولت با  قسمت اولش صدام می زنند که برا من حکم یه فروشگاه زنجیره ای رو داره ....بارها شده من توی ورقه ام اصلا چنین اسمی رو ننوشتم اما معلم ورقه رو که نگا می کنه می گه کارگر بیا ورقه تو ببر!!! متنفرم از این جور صدا زدن و خیلی وقتا هرکی که خواسته و نخواسته این طور صدام زده باهاش برخورد کردم ....فکر می کنم سنگ قبرمم دست یه حجار خل و چل بیفته و این کار رو انجام بده.....

2)      از عدد بیست و پنج که روز تولدم هست خیلی خوشم میاد..... رنگ آبی رو خیلی دوست دارم.....از درس فیزیک متنفرم ...از فوتبال هم بدم میاد.... از سگ هم شدیداً می ترسم یه عده می گن پاکوتاش با مزه است برا من پا کوتا پا بلند و زیر زانوش فرقی نداره ....موسیقی و شعر رو دوست دارم.....همچنین قدم زدن تو یه شب بارونی با یه عشق رو خیلی دوست دارم...به شکلات و پفک معتادم با وجود اینکه با خوردن  شکلات  سردرد می گیرم و با خوردن پفک نفسم در حد خفه شدن تنگ می شه اما اون قدر خوشمزه هستند که نمی تونم بی خیال بشم..... کته ی سرد با رب گوجه فرنگی (تبرک) و قیمه و عدس پلو رو دوست دارم از آش بدم میاد... از قورمه سبزی هم بیزارم اما حاضرم به خاطر یه نفر بخورم..... رژ لب رو هم خیلی دوست دارم یه بار که بچه بودم به خاطر رژ لب افتادم توی جوب ! از حمه چی خوشم میاد مخصوصا از محصولات تبرک !

3)      دستگاه مشترک مورد نظر خاموش است ! حالمو بد می کنه ...یعنی مرگ گ گ گ گ ! یعنی نهایته شانس  .... یعنی مرده شور این  شانسو ببرند ...یعنی ( من به خودم :) برو بمیر.....برام از صد تا فحش بد تره و مشتقات این جمله هم دست کمی از این حالت ندارند : در حال حاضر تماس با مشترک مورد نظر " عمداً " امکانپذیر نمی باشد.... دلم می خواد مثل  "ِ گل مراد ِ باغ مظفر " موبایلشو قورت بدم تا دیگه دستش بهش نرسه  که خاموش کنه ( تو خاموشی کرده ای پیشه /من سماجت/تو یک چند/من همیشه.... شاملو) من هم که از جانوری مثل کنه کم شباهت به ارث نبردم ؟!!! هی تماس مجدد!!!!

4)      چند ماه پیش بدون اجازه ی خواهرم با موبایلش اس ام اس می زدم و گاهی هم جواب می خواستم تا اینکه یه بار اس ام اس با تاخیر اومد یعنی اس ام اسی که باید ساعت 4 بعد از ظهر می رسید ساعت 8 صبح فرداش به دست خواهرم رسید و ... بله لو رفتم هرچند لطف کرد و هیچی نگفت .چیه ؟ هان ؟اون طوری نگا نکن خودتم یه روزی دچار می شی ها ! ...اگر دیدی جوانی بر تلفن و موبایل تکیه کرده خودت بدون چشه....

5)      از بچگی هامم بگم : یه بار بچه که بودم نخود رو کردم تو دماغم چرا ؟ نمی دونم...فقط می دونم مامانم به زور با موچین درش آورد...اون قدر شیطونی می کردم که منو با بتادین ترسونده بودند هنوزم که هنوزه می ترسم... یه بار هم با میخ کوب دستمو میخ کوب کردم....

به رسم این بازی من هم چند نفر رو به این بازی دعوت می کنم ( دوستان کانون اکثرا دعوت شدند من دوستان دیگه رو دعوت می کنم )

1)      حمید

2)      پریسا

3)      افسونگر

4)      اورن

5)      سحر و پسرک

۶) اسماء

 


نوشته ی (نعیمه ماهر) در ساعت ۳:۳٤ ‎ب.ظ در جمعه ٢٢ دی ،۱۳۸٥

هوا را از من بگير خنده ات را نه !(پابلونرودا)

تقدیم به  :

خنده هاش که  به دلم قاب شد...و همیشه مثل یک پنجره رو به دلم باز خواهد ماند !

.

.

.

« تو بخند آقا »

انگار که عید آمده باشد

تو بخند آقا

من که سرگیجه ی آویز را دچار شده ام

و عطسه ی در که در دهن کجی دستگیره ها گیر کرده

سرفه های گیج می کنم

سرفه هایم یاد دلت کرده آقا

دیگر برای عطسه کردن دیر است

خیال نکن

خمیازه ای بکش

خیال لکه ای ات پاک شود

تو بخند آقا

من خفه میشوم

در گلوی هر دانه ی تسبیح

هرکه نداند

تو که خوب می دانی

راز هر دانه ی تسبیح را

*

آسانسوری که در گوش های من بالا و پایین می رود

خنده های توست

تو بخند آقا

که من سرفه های گیج کنم

عطسه های دیررس

چیزی شبیه ایستادن

نه ! . . . نترس . . . گیر نکرده ایم

این لکنت زبان گوش های من است

داد نزن

اینجا مردم فقط ادا می شنوند !!!

تو بخند آقا . . .

۸۵.۴.۲۵

۵۰ : ۱۵

یکشنبه

اتاق خودم

اگر به پای نقد بنشینیم علاوه بر اشکالات فراوان شاید تکرار تو بخند آقا به شعر لطمه زده و شاید گوش رو آزار می ده ....اما گوشی هست که از تکرار تو بخند آقا آزار نبیند این مرا ارضا می دهد.و بس!

من هم که :

بیمار خنده های توام بیشتر بخند (مشیری)

.

.

.

این چای های تلخ

بی تو

حتی اگر استکان پر از شکر شود

شیرین نمی شوند

کمتر بخند

گفته بودم

به شیرینی لبخندت حساسیت دارم!

۸۵.۳.۱۹

.

.

.

هرگز لبخند را ترک نکن حتی وقتی ناراحتی

چون هرکس امان دارد عاشق لبخند تو باشد( گابریل گارسیامارکز)

و :

نان را از من بگير ، اگر ميخواهي ،

هوا را از من بگير ، اما ؛

خنده ات را نه .

گل سرخ را از من مگير

سوسني را كه ميكاري ،

آبي را كه به ناگاه

در شادي تو سر ريز ميكند ،

موجي ناگهاني از نقره را

كه در تو ميزايد .

از پس ِ نبردي سخت باز ميگردم

با چشماني خسته

كه دنيا را ديده است

بي هيچ دگرگوني ،

اما خنده ات كه رها ميشود

و پرواز كنان در آسمان مرا مي جويد

تمامي درهاي زندگي را

به رويم ميگشايد .

عشق من ، خنده ي تو

در تاريكترين لحظه ها مي شكفد

و اگر ديدي ، به ناگاه

خون من بر سنگفرش خيابان جاري است ،

بخند ، زيرا خنده ي تو

براي دستان من

شمشيري است آخته .

خنده ي تو ، در پاييز

در كناره ي دريا

موج كف آلوده اش را

بايد برافروزد،

و در بهاران ، عشق من ،

خنده ات را ميخواهم

چون گلي كه در انتظارش بودم .

بخند بر شب

بر روز ، بر ماه ،

بخند بر پيچاپيچ خيابان هاي جزيره ، بر اين پسر بچه ي كمرو

كه دوستت دارد ،

اما آنگاه كه چشم ميگشايم و ميبندم،

آنگاه كه پاهايم ميروند ، و باز ميگردند

نان را ، هوا را ،

روشني را ، بهار را ،

از من بگير

اما خنده ات را هرگز !

تا چشم از دنيا نبندم .(پابلو نرودا)

باز هم یک حرف و تمام :

                                         تو بخند آقا !!!

 

 

 

 

 

 


نوشته ی (نعیمه ماهر) در ساعت ٦:٤٥ ‎ب.ظ در شنبه ۱۱ آذر ،۱۳۸٥

انفرادی دلم!!!

« انفرادی ِ دلم »

سال هاست

انفرادی دلم را سراسر خط می کشم

خط رویِ خط

چه فرقی می کند؟

خط کشیدن.../ نکشیدن ....؟

این سکوت سرسام آور تداعی می کند که

انگار مادرم مرا درون انفرادی دلم زایید

به دنیا که آمدم

مدادهای سیاهم از قبل آماده بود

شاید پدرم نمی دانست

راز مدادهای سیاه را

که سال هاست

آزادی ام روی دیوار ِ دلم خط خطی می شود

خط خطی هایی که هر روز بیشتر و بیشتر می شد

و من تکیه به یأس ِ دلم کفر می خواندم

ودلم با هر کفر تاریک و تاریک تر می شد

من که به دنیا نیامده حبس شده بودم

دلم شبیه یک دهان شد

و دلخوره هایی که انتظارم را می کشیدند

شبیخون زدند :

و من جویده شدم

زیر دندان های اندوهی که

ته دلم را گاز زدند!

شبیه ِ یک نگاه ِ تلخ

به انفرادی دلم برگشتم

من به انفرادی ِ دلم خوش آمدم...

۸۵.۸.۳


نوشته ی (نعیمه ماهر) در ساعت ۸:٠٦ ‎ب.ظ در جمعه ۱٩ آبان ،۱۳۸٥